مرحوم حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاي فقيهي نقل كردند: موقعي كه من مكاسب ميخواندم، تمايل شديد پيدا كردم به كربلا مشرف شوم. بالاخره به هر وسيلهاي بود، خود را به كربلا رساندم، هنگامي كه تشرف يافتم، گفتم: خوب است مقداري از تربت حضرت سيدالشهداءعليه السلام را به دست آورم. در همان موقع پيرمردي را ملاقات كردم، با خود گفتم به او بگويم، شايد وي تربت داشته باشد، وقتي با او صحبت كردم، گفت: آري، نزد من تربت هست و براي شما ميآورم.
مرتبه ديگر، آن پيرمرد را ديدم كه درون شيشه مقداري تربت ريخته و آن را به من داد و حفاظت و نگهداري از آن را به من توصيه كرد.
اين جريان گذشت و من ديگر آن پيرمرد را نديدم. پس از چند سال به مرضي مبتلا شدم كه طاقتفرسا بود، به حدي كه دوستانم تقريبا از من قطع اميد كرده بودند، به اندازهاي حال من بد شده بود كه وقتي مادرم ميخواست با تلفن با من صحبت كند، توان تكلم با او را نداشتم و بالاخره شخص سومي واسطه بين من و مادرم ميشد.
هرچه معالجه ميكردم نتيجه نميگرفتم، تا بالاخره از درمان آن مأيوس شدم و به انتظار مرگ نشستم، تا اينكه در شبي از شبها به ذهنم خطور كرد كه به وسيله زيارت جامعه و نوشتن نامهاي به حضرت صاحب الزمانعليه السلام توسل پيدا كنم و به تربتي كه دارم نيز استشفا نمايم. فرداي آن روز با وجود كسالت شديد، زيارت جامعه را خوانده و نامه را خدمت حضرت نوشتم. تربت را برداشته تا مقداري از آن را بخورم.
يكي از رفقاي من كه در كنارم بود، براي انجام كاري به مدت كوتاهي از اتاق خارج شد. در اين فرصت مقداري از آن تربت را خوردم. وقتي تربت از گلويم پايين رفت، آن درد و مرضي كه داشتم كاملا مرتفع گرديد. وقتي رفيقم ازانجام كار فراغت پيدا كرد و برگشت گفت: فلاني چه كردي كه رنگ تو تغيير كرده است و حال شما به حالت طبيعي برگشته؟! من جريان را براي ايشان نقل كردم.
در ضمن يكي ديگر از دوستانم كه به بيماري رواني مبتلا شده بود به همان تربت استشفا كرد و از آن مرض نجات يافت.

